تبلیغات
« دغدغه ها و دلمشغولی های الهام »

 

سلام عزیز جون،

امیدوارم جات خوب باشه.

هیچ می دونی چند وقته صداتو نشنیدم؟ می دونی چقدر به این تلفنا عادت کرده بودم؟ بخصوص این یه سال آخر که فقط می تونستم پای تلفن صداتو بشنوم. چقدر خوب شد تو اون مدت نیومدم شمال ببینمت. چون هر بار که بهت فکر می کنم، همون حاج خانوم تپل مپلی و خوش خنده ی خودم یادم میاد، نه اون حاج خانومی که بعد از یه سال زمینگیر شدن، با بی مهری پسراش، با دو تا زخم بستر و یه بدن تکیده و نحیف دفنش کردن. اون موقع، علیرضا بالای سرت بود. خودش کفنو باز کرد و صورتتو روی زمین گذاشت. از دور می دیدمش که داره هق هق گریه می کنه. عین یه بچه گریه می کرد. تا حالا ندیده بودم این جوری گریه کنه. بعداً بهم گفت که صورتت خیلی خسته و غمگین بوده. عزیز جون، غمتو نبینم...

اینجا خیلی شلوغ پلوغه، خودت بودی، می دونی چه جوریه. آدمیم دیگه، بیخود به هم می پریم، توقع بیجا داریم، قدر همدیگه رو نمی دونیم، ... دیگه چی برات بگم؟

یادش به خیر، وقتی میومدم شمال، بخصوص وقتی بچه بودم. اصلاً وقتی بچه بودم، همه چی خوب بود، همه چیز و همه کس سر جای خودشون بودن. این حساسیت به هوای مرطوب هم بد چیزی بود. یادته چقدر کهیر می زدم؟ تو خواب دستمو می گرفتی که نخارونمشون. یادته یه چیزایی می خوندی، بهم فوت می کردی که خارشش کمتر بشه؟ این اواخر خیلی کرامت داشتی، به خیلیا حال دادی. کاش منم مثل تو به جدم ایمان داشتم. کاش ایمانم به هرچیزی مثل تو اینقدر قوی بود. هنوزم بعضیا نذرایی رو که واست کردن، میارن میدن به خاله. یادته یه روز گفتی: من همه رو شوهر دادم، زن دادم، تو کار نوه ی خودم موندم. خیلی برام غصه می خوردی. اون موقع من حدوداً بیست ساله بودم. به اعتقاد تو دیگه داشتم یواش یواش می ترشیدم! جالبه که الآن سی و یک سالمه و هنوز مجردم! خدا وکیلی چند تا دختر با دعاهای تو رفتن خونه ی شوهر؟ چند تا اجاق کور بچه دار شدن؟ چند تا ورشکسته قرضاشونو دادن؟ خیلی از اطرافیان باور نمی کنن که تو این دوره زمونه کسی پیدا بشه که کرامتی داشته باشه، ولی من و تو که می دونستیم تو اصل کارت درست بوده! نیستی که ببینی چقدر مامان پزتو می ده!

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده. نمی دونم چی شده که این اواخر همش به یادتم. هی آلبوم ورق می زنم و نگات می کنم. ولی فایده نداره، این بغض نمیشکنه. چقدر احتیاج دارم گریه کنم، ولی نمیشه. کاش بودی، یه چیزی می خوندی بهم فوت می کردی، بلکه اشکم دربیاد و سبک بشم. نمی دونم چه مرگمه. ظاهراً همه چیز میزونه، کار، درس، عشق، ... ولی جای یه چیزی کمه که اینجوری سر در گمم کرده. یه گم کرده دارم انگار. شاید اون گم کرده م تو باشی.

شاید هم مادر باشه. چقدر دلم واسه ی مادر تنگ شده.

سلام مادر. تو خوبی؟ چند ماه پیش خوابتو دیدم. تو یه جایی مثل پنت هاوس بودی! یه ندیمه داشت با برگ نخل واشنگتونیا بادت می زد. دور و برت پر از عتیقه جات و لوکسیجات بود. اون جا چی کار می کردی؟! نمی دونستم تو اون دنیا اینقدر مایه داری!! عمو فرهاد و بچه ها چند وقت پیش رفتن، سقف خونه رو قیرگونی کردن. وقتی برگشتن همه شون چشاشون قرمز و پف کرده بود. معلوم بود حسابی گریه کردن. چه چیزی تو اون خونه ی کوچیک هست که اجازه نمی ده آخرین یادگارتو بفروشیم و تقسیم کنیم؟ درخت توت توی حیاط حسابی بزرگ شده، هر تابستونم گند می زنه به موزاییکای حیاط! بابا می گه باید قطعش کنیم، چون ریشه ی درخت توت خیلی زیاده، الآنم این درخت بزرگ شده، چند وقت دیگه دیوار اطرافشو کج می کنه، یا از تو چاه خونه می زنه بیرون، چاه می ریزه. تا حالا که فقط حرفشو زدن، هنوز کسی قطعش نکرده. فعلاً یه مدتی این یادگاریت مهمون ماست.

کاش بیشتر پیشم می موندی. خیلی زود رفتی. با این که وقتی می رفتی نوزده سالم بود، ولی بچه بودم، هنوز نمی فهمیدم اونایی که بهم می گفتی، تجربه س نه حرف زور، و بعداً تو زندگی عیناً بهش می رسم. همیشه می گن؛ آدم تجربه رو به بهای سنگین عمرش به دست میاره. من اون موقع اینو نمی دونستم. کاش بیشتر پیشم می موندی و بیشتر یادم می دادی. هنوزم بهت غبطه می خورم که چطور تو اون سن، وقتی می رفتی خیلی کارا داشتی که انجام بدی. آخه اون همه انرژی و انگیزه از کجا میومد؟

یاد آقاجون به خیر. چقدر از دستش می خندیدیم. همیشه ساکت بود. وقتی هم حرف می زد یا همه رو می برد تو فکر یا همه رو از خنده روده بر می کرد. چقدر آرامش داشت. یادمه وقتی غذا می خورد، اگه از آسمون سنگ هم می بارید، حواسشو می داد به غذاش. اصولاً هر کاری رو با تمرکز و آرامش انجام می داد. اینقدر خاطره ش ازم دوره، که مطمئن نیستم اگه بهش سلام کنم، بشنوه و جواب سلاممو بده.

ولی حاج آقا تو ذهنم نزدیکتره. هنوز بوی سیگارش توی مشامه. یادم نیست چی می کشید، ولی بوی سیگارشو که با عطر بدنش قاتی می شد، دوست داشتم. نمی دونم چرا، ولی حاج آقا رو با جزئیات بدنش به وضوح یادمه؛ قد بلندش، اندام لاغر ولی پرقدرتش، موهای یه دست سفیدش، پوست چروکیده ی دستاش، تند تند و چابک راه رفتنش. چشمای آبی قشنگش هنوز یادمه. توی همه ی عکسا چشماش سفید میفتاد، از بس که چشماش روشن بود. کاش رنگ چشای منم به حاج آقا می رفت. دلم خوشه که ژنشو دارم، شاید بچه م چشماش آبی بشه! اون وقت همه ش منو یاد حاج آقا میندازه. هنوز هیچ هنرپیشه و مانکنی رو پیدا نکردم که چشماش اون رنگی باشه تا رنگ چشماشو به خواهرم نشون بدم بگم چشمای حاج آقا این رنگی بوده. آخه، یادته که عزیز جون، این یکی نوه ت بعد از رفتن حاجی دنیا اومد، اصلاً ندیدتش.

چقدر من و علیرضا سعی کردیم سیگار حاجی رو ترک بدیم! تو عالم بچگی پیش خودمون فکر می کردیم داریم حال می دیم بهش، ولی خبر نداشتیم که مامان اینا کلی به این فعالیتای بیهوده ی ما می خندن. همه می دونستن که حاج آقا سیگار ترک بکن نیست، الّا ما دوتا!

حاج آقا، یادته چقدر روی سیگارات آب ریختیم، سیگار و کبریتتو قایم کردیم، چقدر توتون سیگاراتو خالی کردیم بعدش لوله ی کاغذ خالیشو گذاشتیم تو جعبه، ... چقدر مچ مارو گرفتی و هیچی بهمون نگفتی. ما که میومدیم شمال، چقدر خرابکاری می کردیم و خسارت می زدیم. خب، بچه بودیم دیگه، نمی فهمیدیم. یادم نیست یه بار چه خرابکاریی کرده بودیم که مامان داشت دعوامون می کرد. یادمه سر مامان داد زدی، گفتی: تو خونه ی من حق نداری سر بچه های من داد بزنی. من هیچ وقت بابت خرابکاری دعواتون نکردم، شما هم حق ندارین سر این بچه ها داد بزنین. آخ که چه حالی کردیم اون روز. بعدها فهمیدم که این تز «تنبیه نکردن و چشم پوشی کردن»ت چقدر جواب می ده. کلی روانشناس کله گنده دست گذاشتن روش! همینه که مامان و خاله اینا این همه اعتماد به نفس واقعی دارن، به خاطر اینه که هیچ وقت سعی نکردی اعتماد به نفسشون با تنبیه کردن بگیری. ما که جنبه داشتیم، حالشو بردیم، بقیه رو نمی دونم!

آخ، عزیز جون،

چقدر پرحرفی کردم.

......

خیلی دلم پر بود. کاش پیشم بودی، سرمو  می ذاشتم رو پات، کلی برات درد دل می کردم.  حیف که نیستی. کاش بودی. نمی دونم این نوستالژی از کجا اومده یقه مو چسبیده ، ول کنم نیست.

عزیز جون، خیلی دلتنگم، خیلی خسته م، یه حالی بهم بده. حداقل بیا به خوابم. بذار تو خواب یه دل سیر نگات کنم. اگه خواستی بیای، با یکی از همون پیرهنای رنگ روشن، موهای حنا گذاشته که با یه کش مشکی بستیشون، با همون گردن آویز مکه ت، و از همه مهم تر، بدون زخم بستر بیا. قشنگ تر از آلبوم عکسات بیا، که دلم می خواد به اندازه ی دو سال دوری تماشات کنم.

میای؟

قول می دی بیای؟

توروخدا بیا. بیا که خیلی دلم برات تنگ شده. کلی حرف دارم برات بگم.

الهام ک. ز.

31 اردیبهشت 1387

http://elham3.mihanblog.com

 

 

 

دوستان عزیز، در صورتی که این لاگ رو کپی کردین، اسم و آدرس لاگ رو هم به همراه متن کپی کنید. صمیمانه سپاسگذارم.


نوشته شده در چهارشنبه 31 شهریور 1389 توسط الهام | نظرات ()


Blog Skin