تبلیغات
« دغدغه ها و دلمشغولی های الهام »

ماه اول پاییز از نیمه گذشت، ولی من هنوز با قلمم درگیری دارم...

میرم توی نت، به وبلاگ ها سر میزنم، وبلاگ ها داغ داغ شدن. همه ی اونایی که قلم توانایی دارن - حتی اونایی که ندارن - هرچی توی دلشون بوده ریختن بیرون، پشت سرشون هم کلی نظر و انتقاد و تعریف و تمجید و تقبیح و... 

دوباره پاییز اومده و عشاق سینه چاک، جوون های قدیم، روزنامه نگارهای همیشه معترض، تنهاها، سرشلوغ ها، دیوونه ها، ... همه و همه شروع به نوشتن کردن، همه به جز من،...

 

Autumn-Road-L.jpg

 

هنوز دارم کیبورد رو نگاه می کنم. شاید دارم التماس ته ذهنمو می کنم که یه چیزی بگه، یه چیزی که یه طوری بشه، یه تغییری، یه تکونی، شایدم تخلیه ی ذهن دختری که پا به دهه ی چهارم زندگیش گذاشته...

ولی فایده ای نداره، ... نمیاد،... نوشتنم نمیاد.

شاید باید دوباره یه سری به کافه نادری بزنم، جایی که هیچ وقت نفهمیدم کجای وجودمو انگولک می کنه که همون جا رشته های کلمات به راحتی و با شیطنت روی کاغذ ردیف میشن، اصلاً هم منتظر من هم نمی مونن.

شاید باید عاشق بشم،

شاید باید تنها بشم،

شاید باید دیوونه بشم،

شاید باید ....

نمی دونم باید چه اتفاقی بیفته که سیل کلمات جاری بشن تا سبک بشم، تا راحت بشم.

خدایا، چرا اینجوری شدم؟ چرا با خودم تعارف دارم؟ چرا نمی دونم چمه؟

بدیش - احتمالاً خوبیش - اینه که خوب خوبم. بهتر از همیشه. بعد از یه ماه درد کشیدن - جسمی و روحی - انگار صیقل خوردم؛ شاد و براق، تمیز و سالم... همه ی اون چیزایی که باید می شدم و نشده بودم، یا رسیدن یا توی راهن، یه «الهام» ایده آل توی راهه، «الهام» آرزوها، «الهام»ی که توی دیگ کیمیاگر جوشیده، خالص شده، حالا اومده به سطح، ولی ایستاده و تماشا می کنه؛ یه پیاله می خوام که خود واقعی و نابم رو از روی دیگ به آرومی جمع کنم... ولی یه چیزیش کمه، همه چیز دارم، تکمیل، ولی...

اتفاقاً داشتن همون یه چیز منو یه جوری کرده، همون تعارف... چرا با خودم تعارف دارم؟ من چمه؟ چه مرگمه؟ به چه بهونه ای به خودم گیر بدم؟ به چه بهونه ای گلایه کنم؟ به چه بهونه ای بنویسم؟...

کاش بنویسم، کاش بتونم بنویسم، اگه بنویسم راحت میشم، مثل معتادی که اگه بکشه راحت میشه، می ره توی آسمونا، هپروت، راحت، راحت راحت،...

یه زمانی گریه، غم، دوری، علاقه، رنج، تنهایی، ... بهترین انگیزه ها بودن واسه نوشتن. حالا که ندارمشون به چه بهونه ای بنویسم؟ بدجوری عادت کرده بودم به اون جور نوشتن، واسه همینه که وقتی دلیل نیست، نوشتنی هم در کار نیست...

از احساس خوبم بنویسم؟ خب، مینویسم:

من خوبم.

امیدوارم همگی خوب باشن و خوب بشن.

همین ، تموم شد...

...............

در عرض یک ماه، یه چیزی رو کندن و انداختن بیرون، حالا جاش خالیه،...

با این جای خالی چی کار کنم؟

مثل وقتی که دماغمو عمل کردم؛ یه تیکه هایی از دماغمو کندن انداختن بیرون، دماغم صاف و صوف و خوشگل شد، دکتره هم گفت؛ برو با دماغ جدیدت حال کن، منم از اون موقع تا حالا دارم با دماغ جدیدم حال می کنم... ولی گاهی وقتا دلم واسه اون قوز کوچولوی روی دماغم تنگ میشه، بهم نمیومد، ولی دماغم بود، مال من بود، حالا معلوم نیست کجاست،... من که جام خوبه، امیدوارم اونم جاش خوب باشه...

خب،...، بازم نفهمیدم با این جای خالی چی کار کنم؟ با چی پرش کنم؟ با کی پرش کنم؟

گزینه زیاده، حتی داوطلب ها به خط شدن، اونایی که منتظر بودن یه جای خالی پیدا بشه،... ولی... جور درنمیاد، حال خوب بعلاوه ی جای خالی تیکه ای از دماغ...

شاید مثل اون ماده چیتای محافظت شده ی ایرانی که چند وقت پیش از قفس درش آوردن، بردنش به دشت، ولش کردن، گفتن برو، نرفت، ایستاد نگاه کرد، آخه شکار بلد نبود... گونه هایی که توی اسارت دنیا میان و بزرگ می شن، شکار کردن بلد نیستن... حالا باید چی کار می کرد؟ می رفت یا می موند؟ بین خوب و بهتر کدومو انتخاب می کرد؟ کدوم «بهتر» بهتر بود؟ «بهتر»ِ عقل یا «بهتر»ِ دل؟ به زور رمش دادن رفت... یه گردنبند ردیاب داره که ردشو می زنن، می دونن کجاست، چی کار می کنه. می گن حالش خوبه، یواش یواش داره شکار یاد میگیره، شایدم یه جفت پیدا کنه واسه خودش، ولی هنوز... خوبیش اینه که هنوز زنده س، شاید دنیای آزاد براش یه کم غریب - شایدم قریب - باشه، ناشناخته و جالب، پر از تجربه هایی که در انتظارشن، ولی هنوز... شاید اونم دلش واسه کنج اسارتش تنگ می شه...

خدایا، چرا رد احساسم گم میشه؟... مثل مارپیچ های چالوس، می دونی کجا می ری، ولی هی پیچ می خوری، هی پیچ می خوری...

خدایا، من چمه؟ چه مرگمه؟

دیگه راحت می خوابم، غذام هم مثل قبل شده، وزنم داره برمی گرده سرجاش، ولی... اون تعارف ته ذهنم کلافه'م می کنه.... شاید چند ماهی طول بکشه به «الهام» جدید عادت کنم؛ «الهام» رها و یکتا و خوب و ... ولی قطعاً بالاخره عادت می کنم، شایدم روزی برسه که دیگه دلم واسه قوز کوچیک روی دماغم تنگ نشه،...

خب، خدا رو شکر، مثل این که یه چیزایی اومدن به ذهنم، یه کم سبکی هم چه نعمتیه به خدا، ... از اون بهتر، راحت و بی تکلف و بی تکلیف نوشتن،...

هرچی به ذهنت میاد بنویس، هر چی هم که به دلت میاد،

مهم نیست ربط و ضبط داشته باشن، مهم اینه که بریزی بیرون، تعارف رو بذاری کنار و بریزی بیرون، بدونی که چی می خوای، واسه چی می خوای، تا کی می خوای، ...

بریز بیرون، همه ی رسوبات و تراوشات ذهن نازنینت رو بریز بیرون، مطمئن باشه یه جایی توی این فضای مجازی یکی هست که باهاش همذات پنداری می کنه، یکی هست که دل به نوشته ی تو می ده، یکی هست که با نوشته ی تو می ریزه به هم، یکی هست که با نوشته ی تو آروم میشه، یکی هست که می فهمه چی می گی؛ می خونه، درک می کنه، می ره،... و می دونی وقتی کامپیوترش رو خاموش می کنه، جمله های نوشته ی تو توی ذهنش تکرار می شه تا وقتی که بخوابه و تو به خودت آفرین می گی که تونستی یه نقب بزنی، یه نقب به دل آدمای دیگه، یه نقب مقدس، به خاطر تقدس احساس آدما، آدمایی مثل خودت، که تنها فرقشون با هم اینه که هر روز یکی خوبه، یکی بد،... همین.

خدایا شکرت که هنوز می تونم بنویسم...

خدایا شکرت که رنگ برگ های زرد و قرمز پاییز امسال رو هم دیدم، با دیدنشون دلم لرزید، قلمم لرزید، و اون چیزی که ته دلم بود، ریخت بیرون...

خدایا شکرت،

خدایا شکرت...

الهام، ک، ز

نیمه ی مهرماه 1387

http://elham3.mihanblog.com

 

 

 

دوستان عزیز، در صورتی که این لاگ رو کپی کردین، اسم و آدرس لاگ رو هم به همراه متن کپی کنید. صمیمانه سپاسگذارم.


نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان 1389 توسط الهام | نظرات ()


Blog Skin