تبلیغات
« دغدغه ها و دلمشغولی های الهام »

نمیدونم چمه ...

خسته'م، گشنه'م، دیوونه'م، ... ؟

نمیدونم.

شایدم خوشی زیادی زده زیر دلم ...

نمیدونم.

به این فکر میکردم که؛

چرا همیشه باید یه چیزی واسه جنگیدن باشه تا به آدم انگیزه ی زندگی بده؟

چرا وقتی همون دلیل و انگیزه نیستن، زندگی یکنواخت میشه؟

همیشه باید یه چیزی باشه، فقط توی سنین متفاوت، نوعشون فرق میکنه،

یه زمانی درسه، یه زمانی عشقه، یه زمانی کاره، یه زمان بچه، ... ، الی آخر ...

مهم اینه که همیشه باید یه چیزی یا یه کسی باشه.

جالبترش اینه که زمانی میرسه که اونقدر باتجربه میشی که به راحتی بالاتر و فراتر از این انگیزه ها قرار میگیری،

زمانی میرسه که دیگه انگیزه ی بیرونی لازم نیست،

انگیزه ها از درونت به بیرون فوران میکنن،

و حتی خودت میشی انگیزه ی دیگران ...

تا اینجا هم بد نیست،

بد، اون زمانیه که؛ اون چیزی یا اون کسی که یه زمانی انگیزه بوده، حالا دیگه نیست،

حالا دیگه برات بیشتر «آشنا» و «ملموسه» تا «انگیزه»،

حتی اینم زیاد مهم نیست،

مهمتر از همه اینه که،

از حالا به بعد، با این «انگیزه های سابق» چیکار کنی؟

 

 

* مدرک تحصیلیت رو از قاب دربیاری و بذاری توی کشوت؟

* معشوقت رو عوض کنی؟

* پولهات رو خیرات کنی؟

* بچه'ت رو تحویل جامعه بدی و تموم؟

* ...

چیکار باید کرد؟ چیکار...؟

 

الهام، ک. ز.، اردیبهشت ماه 1388

http://elham3.mihanblog.com

 

 

 

دوستان عزیز، در صورتی که این لاگ رو کپی کردین، اسم و آدرس لاگ رو هم به همراه متن کپی کنید. صمیمانه سپاسگذارم.


نوشته شده در سه شنبه 11 آبان 1389 توسط الهام | نظرات ()


Blog Skin