تبلیغات
« دغدغه ها و دلمشغولی های الهام »

39929f79e226de8af116146370d413f55g.jpg

همان لحظه ای که با تمامی اعضای بدنت دروغ میگویی،

چشمانت تو را رسوای عالم میکنند...!

 

رنگ و لعاب و سایه هم بی تأثیر است،

احساسی که در کنه وجودت پنهان کرده ای، بی پروا و گستاخانه در نگاهت موج میزند...!

 

این همه شیدایی و بی آبرویی تا کجا؟ تا کی؟

چاره ی روزی را بکن که قفس سینه ات برای دلت تنگ شود، روزی که فریاد اعتراف و اعتراضت سقف آسمان را بشکافد و تا خلوت فرشتگان برود...

آن روز چه کار خواهی کرد...؟

 

همین امروز خنجری بردار، گداخته اش کن تا سرخ و تبدار شود،

بزن همه ی اعضای بی شرمت را بِدَر؛ چشم را کور کن، گوش را کر کن، دست را بسوزان، سینه را داغ بگذار...،

 تا عبرتی باشد برای قلبت،

تا دیگر بی اذن تو پای در شهر ممنوعه نگذارد و «محبوب» نشود...

بگذار حدیث «احساست» فقط قصه باشد، قصه ای کودکانه، تا همیشه...

 

d470cfdf169c296a371f5d2280b9ab415g.jpg

 

 

الهام، ک. ز. شهریور 1389

http://elham3.mihanblog.com

 

 

 

دوستان عزیز، در صورتی که این لاگ رو کپی کردین، اسم و آدرس لاگ رو هم به همراه متن کپی کنید. صمیمانه سپاسگذارم.


نوشته شده در شنبه 8 آبان 1389 توسط الهام | نظرات ()


Blog Skin