تبلیغات
« دغدغه ها و دلمشغولی های الهام »


http://oneeyeland.com/photo4/beauty/one_eyeland_fallen_angel_by_chris_frazer%20smith_51978.jpg
فقط یه خواب راحت میخوام، همین.

نوشته شده در شنبه 5 فروردین 1391 توسط الهام | نظرات ()


من در سه کلمه ؛

مغرور ، مهربان ، متعهد .

نوشته شده در جمعه 14 بهمن 1390 توسط الهام | نظرات ()


خدایا،
هنوز نفهمیدم،
این بالهایی که بهمون دادی،
به خاطر اینه که باهاش پرواز کنیم
یا این که قطعش کنن ؟؟؟

http://www2.artflakes.com/artwork/products/906300/poster/wonderland1.jpg?1338415953





نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر 1390 توسط الهام | نظرات ()


به شک افتاده ام که آرزوهایم کوچک شده اند یا بزرگ!

دوست دارم دوچرخه ام را بردارم،

گشتی در کوچه های اطراف بزنم،

در حالی که باد به میان موهایم میدود...


http://games.dressupgames8.com/GamesPic/2010new/bicycle-girl.jpg


به همین سادگی، به همین قشنگی، و به همین اندازه دست نیافتنی...

و چقدر دردناک است که برای همین آرزوی کوچک، باید « بجنگم » ...



الهام، ک. ز.
بیستم تیرماه 1390


نوشته شده در چهارشنبه 29 تیر 1390 توسط الهام | نظرات ()


به هر گوشه ی این شهر بزرگ که میرویم، پاره ای از خاطرات گذشته میان این همه دود و آهن پنجه به احساساتمان میکشد، انگار همه ی اجزای زنده و مرده ی این شهر با هم تبانی کرده اند تا خرخره ی زنده بودنمان را بفشارند... دیگر خیابانی نمانده که تکه ای از گذشته را به رخمان نکشد یا داغی را تازه نکند...

نمیدانم بیرحمی این شهر و آدمهایش تا کی ادامه خواهند داشت، ولی امیدوارم که من خاطره ی دردناکی در هیچ کجای این شهر برای کسی به یادگار نگذاشته باشم... دلم نمیخواهد کسی؛

راهش را دور کند تا از فلان خیابان نگذرد،

غذای دلخواه مرا سفارش ندهد،

فیلم مورد علاقه ی مرا نخرد،

رنگ مطلوب مرا نپوشد،

موسیقی مورد پسند مرا گوش نکند،

...

تا مبادا چیزی تعریف نشده و گداخته دلش را به هم بریزد یا حتی اشک در چشمانش جمع کند...

اگر کسی هست، بیاید تا بگویم چگونه با درد گذشته کنار آمده ام؛

لباسی به رنگ مطلوبش پوشیدم، در تمام مسیر موسیقی مورد پسندش را با صدای بلند گوش دادم، طول آن خیابان را دو بار بالا و پایین رفتم، تا به همان رستوران برسم و غذای دلخواهش را سفارش بدهم. دم در هم از دستفروش فیلم مورد علاقه اش را خریدم تا ببینم...

راحت نبود، ولی شد... به این فکر کن که این رنگ لباس برخلاف او به تو می آید. این موسیقی گوشخراش شاید باب میل کودکی باشد که در ماشین کناری به تو لبخند میزند. وقتی این خیابان را با آن دیگری قدم میزدی، آنقدرها هم طولانی نبود! غذا را وقتی در گلویت گیر میکند، شاید به زور و ضرب نوشابه و آبجو بتوانی قورت دهی. و در نهایت، شاید در آن فیلم پیامی برای تو و زندگیت نهفته باشد...

دیدی...؟! شد!! سخت بود، مثل مردن بود، ولی شد. نشد که آن آدمها فراموش بشوند، ولی شد که قابل تحمل شوند. شد که وقتی پا را از خانه بیرون میگذاری، هجوم آن همه خاطره ی تلخ و گزنده قوّت پاهایت را نگیرند.

حتی گاهی وقتها که گوشه هایی از خانه تو را یاد ناخواسته ها می اندازند، فرار نکن. فرار راه چاره نیست. ما مجبوریم، مجبور به تحمل ناخواستنیهایی که نمیخواستیم به حریم امن و زیبای زندگیمان راه یابند، ولی حالا که آمده اند، مو و ناخن نیستند که بگیریم و بکنیم و راحت شویم. مجبوریم حملشان کنیم تا پایان عمر... ولی اگر آنها را به عنوان گذشته ات بپذیری و با آنها آشتی کنی، و از همه مهمتر خودت را به خاطر اشتباهاتت ببخشی، دیگر مجبور نخواهی بود خیابانی را دور بزنی، غذایی را نخوری، عطری را نزنی، ...

 


نوشته شده در جمعه 9 اردیبهشت 1390 توسط الهام | نظرات ()


Blog Skin